محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5222
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : آن شب مالى بسيار برون آورده بود و پراكنده بود . ابراهيم موصلى گويد : روزى به نزد موسى بوديم ، ابن جامع و معاذ بن طبيب نيز به نزد وى بودند ، نخستين روز بود كه معاذ به نزد ما مىآمد . گويد : معاذ در كار آهنگها ماهر بود و آهنگهاى كهن را مىشناخت . موسى گفت : « هر كه مرا به طرب آرد هر چه خواهد از آن اوست » ، ابن جامع براى وى آواز خواند كه در او اثر نكرد و دانستم كه كدام آهنگ را مىخواهد ، به من گفت : « ابراهيم بيار » و من شعرى براى وى به آواز خواندم به اين مضمون : « سليمى سر جدايى دارد « كجا مىرود ، كجا مىرود . » گويد : به طرب آمد چنان كه از جاى خويش برخاست و صداى خويش را بلند كرد و گفت : « مكرر » و من مكرر كردم ، گفت : « مقصودم همين بود ، هر چه مىخواهى بگوى . » گفتم : « اى امير مؤمنان ، باغ عبد الملك و چشمهء فرو ريز آن . » گويد : چشمانش در كاسه بگشت و چنان شد كه گفتى دو پاره آتش بود ، سپس گفت : « اى پسر زن بوگندو ، مىخواهى مردم بشنوند كه مرا به طرب آورده اى و اختيار را به تو گذاشتهام و توليت دادهام ، به خدا اگر نبود كه جهلت بر عقل درستت غلبه كرده ، چيزى را كه چشمانت بر آنست قطع مىكردم . » گويد : آنگاه دمى خاموش ماند و من فرشتهء مرگ را ميان خودم و او ديدم كه منتظر فرمان اوست . آنگاه ابراهيم حرانى را پيش خواند و گفت : « دست اين نادان را بگير و وارد بيت المال كن كه هر چه مىخواهد از آن بر گيرد . » گويد : حرانى مرا وارد بيت المال كرد و گفت : « چه مقدار بر مىگيرى ؟ » گفتم : « صد كيسه . » گفت : « بگذار با وى بگويم » گفتم : « هشتاد . »